سفارش تبلیغ
صبا
گروه فرهنگی سردار خیبر
من پیشواى مؤمنانم و مال پیشواى تبهکاران [ و معنى آن این است که مؤمنان پیرو منند ، و تبهکاران پیرو مال چنانکه زنبوران عسل مهتر خود را به دنبال ] . [نهج البلاغه]
 
 

* محمد پهلوان صادق *

** استفاده از دوچرخه ***
با وجود این که آقای قوچانی در لشگر مسئولیت بالایی داشت هر وقت به مرخصی
      می آمد برای انجام کارهایش از دوچرخه استفاده می کرد. به او می گفتم: شما به عنوان یک فرمانده، حق دارید، از خود رو استفاده کنید، چرا در سرمای زمستان و گرمای تابستان از دوچرخه استفاده می کنید؟ ولی او برای کارهایش توضیح داشت و ما را غافلگیر می کرد. به یاد دارم که یکبار برای همین موضوع او را سخت مورد انتقاد قرار دادم و او پاسخ داد: وقتی آقای خرازی به عنوان فرمالنده لشگر از ماشین بیت المال استفاده نمی کند چطور من این کار را بکنم؟ او گفت: یک بار صبح جمعه با دوچرخه به خانه آقای خرازی رفتم و راجع به لشگر صحبت کردیم، نزدیک ظهر شد به قصد رفتن به نماز جمعه خانه را ترک کردیم. آقای خرازی هم دوچرخه سوار شد و به اتفاق هم در خیابان مسجد سید راه افتاد یم، نزدیک چهار راه تختی متوجه شدیم، پشت سرمان ترافیک شده است علت را جویا شدیم، فهمیدیم که راننده خودرو ها وقتی آقای خرازی را دیده بودند به خاطر احترام به وی سبقت نمی گرفتند از این رو ترافیک ایجاد شده بود.

                                               
**
حضور در جبهه با جراحت ***

آقای قوچانی از زمانی که به کردستان رفت تا زمانی که به شهادت رسید بیش از ده بار زخمی شد و زخمهای او هم بعضاً عمیق بود. گاهی اوقات قبل از عملیات مجروح می شد ولی این مانعی نبود که از شرکت در عملیات خود داری کند. به یاد دارم که سه مرتبه از ناحیه پا مجروح شد، و پایش را گچ گرفته بودند و هنوز باید تحت درمان می بود، اما به محض اینکه مطلع می شد زمان عملیات فرا رسیده است، خودش گچ پایش را باز می کرد و با همان پای مجروح در عملیات حضور می یافت و مثل همیشه فعالیت می کرد و چنان مصمم و با روحیه بود که بچه ها با دلگرمی و قوت قلب بیشتری به عملیات می پرداخت.
                                              

** خانه موهبت ***

بعد از اتمام دوره، به اتفاق آقای قوچانی در گردان مسلم به فرماندهی احمد فروغی به دهگلان کردستان رفتیم. در آنجا زیر نظر تکاوران ارتش یک دوره تکاوری بسیار سختی دیدیم. هدف از آن آموزش این بود که نیروهای زبده ای تربیت شوند تا برای نفوذ در دل دشمن از آنها توانستند، هر کدام از آن نیروها چنان کار آمد شدند که توانستند مسئولیت های کلیدی را به دست گیرند.
پس از مدتی عازم خط شیردار خوئین شدیم. قبل از ما آقای خرازی با تعدادی به آنجا رفته بودند، ما نیز در قسمتی، مستقر شدیم.
در آن طرف رود خانه کارون؛ خانه ای بود که از داخل آن عراقیها برای ما مشکل ایجاد می کردند. گروه آقای خرازی مأموریت یافت تا آنجا را مورد حمله قرار دهند. به یاد دارم که از گردان مسلم، کسی حضور نداشت. در این حمله آقای قوچانی از این موضوع خیلی ناراحت شده بود، به سراغ آقای خرازی می رود و تقاضای حضور در عملیات می کند، اما موافقت نمی شود. آقای قوچانی گفته بود: اگر مرا در گروهان راه ندهید تنهایی می آیم و بالاخره با اصرار زیاد موافقت آقای خرازی را گرفته بود.
عملیات با موفقیت به پایان می رسد و در آنجا آقای محسن موهبت شهید می شود، نام آن محل، به خانه موهبت معروف شد.
بعد از عملیات از آقای خرازی شنیدم که گفت: من در این عملیات آقای قوچانی را کشف کردم و به شجاعت و خوش فکری او پی بردم. بر اساس این موضوع بود که این دو خیلی به هم نزدیک شدند و آقای خرازی مسئولیت های بالایی بر عهده او گذاشت.

** حلاوت شهادت ***

من با آقای قوچانی از همان اوایل انقلاب در بسیج محل، کار می کردم و او را   می شناختم؛ با وجودی که از نظر سنی بزرگتر از او بودم ولی همیشه او را معلم و استاد خودم می دانستم و از محضرش ایتفاده می کردم. آقای قوچانی خیلی کم حرف می زد، وقتی هم حرف می زد؛ خیلی پر مغز و سنجیده بود. همیشه دوست داشتم بدانم چطور شده که او توانسته است به آن مدارج برسد و خصلتهای خوب را د ر وجودش متجلی نماید، یک بار در همین مورد از او سوال کردم و جوابی نشنیدم، خیلی اصرار کردم یادم هست برای اینکه جوابی به من داده باشد، گفت: من حلاوت شهادت را حس می کنم. یعنی جوابی داد که من دیگر به سراغ سوال بعدی نروم جوابی که همه سوالات مرا پاسخ می داد.

* حسین شفیع زاده*

** دو همراه *** (به یاد شهید قربانعلی عرب)
آقای عرب و قوچانی شیفته هم بودند. خیلی همدیگر را دوست می داشتند. آقای قوچانی جدی تر از آقای عرب بود و زیاد شوخی نمی کرد ولی به همدیگر که می رسیدند، با هم شوخی می کردند. آقای عرب مکرر دیده می شد که در غیاب آقای قوچانی شروع بله تعریف و تمجید از او می کرد ولی در حضورش این کار را نمی کرد چون می دانست ناراحت می شود.
یادم می آید وقتی آقای عرب شهید شد، آقای قوچانی در اصفهان بود و از شهادت او خبر نداشت.
خودش تعریف می کرد: با دوچرخه در خیابان، می رفتم که از دور مشاهده کردم یک شهید روی دست مردم تشییع می شود نزدیک که شدم به عکس روی تابوت خیره شدم، باورم نشد عکس آقای عرب بود.
نمی دانم در آن لحظه به آقای قوچانی چه گذشت.

** آرامش درونی ***

از خصوصیات بارز آقای قوچانی کار و تلاش مستمر او بود. خواب زیادی نداشت و در حقیقت می توان گفت: کم می شد ایشان را در حال خواب دید، حتی نیمه های شب او را در حال فعالیت یا راز و نیاز با خدا می دیدیم.
برای عملیات بدر نیروها، مسیری طولانی در آبهای هور را با بلم و طراده طی می کنند و خسته و کوفته نزدیک دشمن، در لابه لای نیزار ها پنهان می شد ند تا شب فرا رسیده و حمله آغاز شود. در طول این مدت تمام امورشان مثل عبادت، غذا و حتی خواب را در همین بلمها انجام می دهد.
قبل از شروع عملیات، آقای قوچانی با یافتن فرصت کوتاهی به خواب می رود.
شاید این موضوع برای بعضی جزیی و بی اهمیت جلوه کند ولی افرادی که در عملیات شرکت کرده اند می دانند، در آن لحظات اغلب اضطراب دارند که حالا چه می شود؟ آیا عملیات موفق خواهد شد؟ آیا دشمن متوجه شده است؟ ولی آقای قوچانی مطمئن بود و بر اساس همین روحیه، خیلی راحت و با خیالی آسوده به خواب می رود و این نشان دهنده آرامش و اطمینان قلبی او می باشد.

* علی کشاورز *

** توسل به حضرت ابوالفضل(علیه السلام) ***
برادرم که شهید شد دوستان و بزرگان لشگر برای دلجویی به خانه ما آمدند. یکی از روزها آقای قوچانی به همراه تعدادی از دوستان به منزل می آیند، برادر بزرگترم هم در خانه بوده است.
مشغول صحبت می شوند، آقای قوچانی به برادرم می گوید: شما چکاره اید. و او د ر جواب گفته بود: بقّالم. یکی از آشنایان که در آن محافل حضور داشته می گوید: ضمناً ایشان هم مداح هستند. آقای قوچانی به اصرار می گوید: برای ما کمی بخوانید: شما میهمان ما هستید حالا موقعش نیست.
اما آقای قوچانی پا فشاری می کند و بلاخره براد رم مداحی می کند. او می گفت: من وقتی قوچانی از در وارد شد و قد بلند او را دیدم، به رشید بردنش پی بردم و به یاد حضرت ابوالفضل (ع) افتادم لذا روضه حضرت ابوالفضل را خواندم. بعد از این قضیه آن دو نفر با هم انس گرفته بودند و چند جا برای سر کشی به خانواده شهدا با برادرم رفته بودند، طوری شد که هر وقت به مرخصی می رفتم، برادرم می گفت: اگر آقای قوچانی را دیدی سلام مرا برسان اگر نرساندی از دستت راضی نیستم.
وقتی خبر شهادت آقای قوچانی را شنید خیلی متأثر شد، او می گفت: شما نمی دانید چه کسی را از دست داده اید و واقعاً راست می گفت: ما شاید هنوز هم نمی دانیم چه کسی را از دست داده ایم.
 
* جواد گلچین*

** سفره ی آماده ***
نماز را به جماعت خواندیم و از مسجد خارج شدیم و به طرف ساختمان حرکت کردیم. در اتاق که باز شد با سفره ای پهن شده مواجه شدیم.
سر سفره نشستیم و به صرف ناهار مشغول شدیم، در حالی که هیچ کدام نمی دانستیم چه کسی سفره را پهن کرده است؟ با شک به یکدیگر نگاه می کردیم ولی
  با هم از مسجد خارج شده بودیم و در یک زمان به اتاق رسیده بود یم. بعضی مواقع این کار تکرار می شد بالاخره یکروز دقت کرده و در مسجد یک نفر را دیدم که زود تر از دیگران به پا خاست و به طرف ساختمان رفت، او را دنبال کردم، به اتاق که رسیدم سفره را پهن کرده بود، باورم نمی آمد، او حاج علی قوچانی بود.

** شناسائی ***

روز اول عملیات والفجر 8 بود سوار بر موتور سیکلت بودم که به آقای قوچانی بر خوردم؛ به اتفاق ایشان، به طرف جاده ای که نه خاکریزی داشت و نه جان پناهی، حرکت کردیم. جلو ما دشمن بود، اما دشمنی که از حمله شب قبل گیج شده بود و سر گردان و سراسیمه به این طرف و آن طرف می رفت. در بین راه آقای قوچانی دوربین به دست، حرکات دشمن را زیر نظر داشت، رسیده بودیم نزدیک دشمن که گفت: توقف کن، خوب که نگاه کرد. یکدفعه گفت: دور بزن و سریع برو. همین که ما دور زدیم و کمی از آنجا دور شدیم، ما را به رگبار بستند، ولی به حمد خدا بدون حادثه، منطقه را ترک کردیم و به خط  خودی رسیدیم. آقای قوچانی دستورات لازم را دادند و از این بررسی به خوبی استفاده کردند. در بین راه با خود می گفتم: چراآقای قوچانی به طرف مرگ حرکت می کند؟ آیا اشتباه نمی کند؟ اما بعد فهمیدم که ایشان خیلی سنجیده حرکت کردند و در همان زمانی که عراقیها مات و حیران بودند کار خود را انجام داد.

** فروتنی ***

به یاد دارم که آقای قوچانی زیاد نمی خوابید. در موقعی که عملیات نبود شبها تا د یر وقت مشغول کار می شد و در عملیات هم که شب تا صبح بیدار می ماند و مشغول هدایت عملیات بود.
وقتی هم کاری نداشت همه که می خوابیدند خودش را به کاری مشغول می کرد. بارها دیدم که در دل شب بلند می شد و تمام زباله ها را جمع می کرد و به محل زباله می برد اینکار ها را آقای عرب نیز انجام می داد.
بعضی شبها برای استراحت به گردانها می رفت. یک شب، او را زیر نظر گرفتم و دیدم که از خواب بلند شد و تمام چکمه ها را واکس زد صبح که همه بیدار شدند با چکمه های برق زده مواجه شدند هر چه کردند بفهمند کار کیست نفهمیدند و من هم به آنها نگفتم.

** کمتر می خوابید ***

پاسی از شب گذشته بود، خوابم نمی برد. در رختخواب دراز کشیده بودم که صدای ماشین توجهم را جلب کرد. نرسیده به فلکه فرماندهی در شهرک، ماشین خاموش شد و آرام به ساختمان نزدیک شد. یک نفر پاورچین پاورچین داخل شد و چراغ آشپزخانه راروشن کرد بعد آهسته، در را باز کرد و به اتاق آمد، به چهره اش که نگاه کردم، شناختمش. آقای قوچانی بود، نمی دانم کجا بود  که دیر وقت آمد. بدون اینکه کسی را بیدار کند دنبال پتو گشت؛ اما تعداد زیاد افراد، پتویی نگذاشته بود، به سراغ کوله پشتی اش رفت و یک جایی را پیدا کرد. سپس چراغ آشپز خانه را خاموش کرد، و کوله پشتی را زیر سرش گذاشت و خوابید. شبهای دیگر هم زیر نظرش گرفتم، همین کار را کرد. اصلاً او دیر تر از همه می خوابید، انگار خواب نداشت. وقتی وارد می شد، خیلی احتیاط می کرد تا مبادا کسی از خواب بیدار شود حتی حاضر نبود، چراغ اتاق را روشن کند و اگر مجبور نبود چراغ آشپز خانه را هم روشن نمی کرد ولی می ترسید در تاریکی پارویی افراد بگذارد.
با خود گفتم: اگر ما بودیم هم با سر و صدا می آمدیم، هم چراغ روشن می کردیم و وقتی با نبود پتو مواجه می شدیم همه را بیدار می کردیم تا پتو های اضافی را بگیریم .

** نگهبانی در سخت ترین سنگر ***

قبل از عملیات والفجر 4 در ارتفاع چاله سبز، یک سنگر بزرگی داشتیم که اکثر اوقات، فرماندهان برای استراحت به آنجا می آمدند چون سنگر بزرگ بود. بالطبع نیروی زیادی هم در آن به سر می برد ند و شب برای نگهبانی ساعات کمتری به هر نفر اختصاص می یافت.
بالا تر از این سنگر یک سنگر کوچکتری هم داشتیم که چون افراد آن کمتر بودند، ساعات نگهبانی بیشتری هم داشتند و نگهبانی آنها خیلی مشکل و به خطر نیز نزدیکتر بود.
آقای قوچانی مسئولیت خط را بر عهده داشت، و در سنگر ما بود ولی شب که می شد به آن سنگر می رفت و در آن محل نگهبانی می داد و به نظر من چند هدف داشت: اول اینکه مشکلات نیروها را خودش نیز درک کند و شریک باشد، دوم این که فردی رفاه طلب نبود و همیشه با سختیها زندگی می کرد و دیگر اینکه به خود و دیگران بفهماند که وقتی مسئول شدیم نباید زیر دستان را فراموش کنیم و در ناز و نعمت به سر بریم.
و این در حالی بود که بچه ها اصلاً راضی نبودند، فردی مثل آقای قوچانی نگهبانی دهد.

** دو روح در یک جسم ***

آقای قوچانی با آقای عرب یک رابطه صمیمی داشتند و در خیلی از خصوصیات با هم مشترک بودند علاقه عجیبی به هم داشتند به گونه ای که اگر دو روز همدیگر را نمی دید ند وقتی به هم می رسیدند یکدیگر را بغل کرده و ابراز علاقه می کردند.
اصلاً بین این دو نفر من و تو وجود نداشت. یک روح در د و جسم بودند وقتی در آغوش گرفتن آنها را می دیدم با خود می گفتم: اگر یکی از اینها شهید شود دیگری چه می کند؟ و واقعاً نمی دانم وقتی خبر شهادت عرب را به قوچانی دادند بر او چه گذشت؟ او گفته است: شهادت عرب علاوه بر اینکه لشگر را داغدار کرد لشگر را از داشتن یک فرمانده دلیر محروم ساخت، پدر دلسوز را، همه از دست داد ند.

گروه شهدا ::: پنج شنبه 87/12/1::: ساعت 2:54 صبح

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
 
.:: منوی اصلی ::.
.:: آمار بازدید ::.
بازدید امروز : 17
بازدید دیروز : 7
بازدید کل : 99140
.:: تا دیدار محبوب ::.
.:: درباره وبلاگ ::.
گروه فرهنگی سردار خیبر
گروه شهدا
بسم رب الشهدا والصدیقین به یاری خدا ومدد اهل بیت وبلاگ تخصصی شهدا با نام گروه فرهنگی سردار خیبر -زیر مجموعه کانون فرهنگی محبان المهدی راه اندازی شد با امید که بتوانیم مطالب شایسته ای در رابطه با شهدا وفرهنگ شهادت ارائه کنیم جز شهادت راهی نیست
.:: لوگوی وبلاگ من ::.
گروه فرهنگی سردار خیبر
.:: لینک دوستان ::.
.:: لوگوی دوستان::.




























.:: نوای وبلاگ ::.
.:: فهرست موضوعی ::.
.:: آرشیو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.
 
.:: طراح قالب::.
کانون فرهنگی محبان المهدی
گروه فرهنگی سردار خیبر
گروه فرهنگی سردار خیبر