سفارش تبلیغ
صبا
گروه فرهنگی سردار خیبر
هر گاه روزی بیاید که در آن بر دانشم نیفزایم، پس در آمدن خورشید آن روز بر من خجسته مباد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
 
 

السلام علی الاعضاء المقطعات

جمله بالا رابادقت بخونید!!. باورتون میشه منظورش بزرگترین آزادمرد جهان باشه. آخه مگه میشه کسی دم از آزادمردی بزنه واینطور باهاش رفتار بشه؟!

حتما میشه که الآن بعد از 1400 سال در سوگ این آزادمرد عزاداری میکنیم.

مگه چی میگفت ابی عبدالله؟! این که می فرمود : زیر بار ذلت نروید. ظلم ظالمان رانپذیرید. یکدیگر رابه انجام اعمال نیکو نصیحت کنید واز انجام اعمال زشت وقبیح نهی کنید. دینتان را ملعبه دست قرار ندهید وبه عهدتون وفادار باشید واسلام ناب محمدی را خواهان باشید وبدعت ها واعمال قبیحی که معاویه وفرزندش به اسم اسلام وارد کردند وانجام میدهند راپذیرا نباشید . تورو بخدا یکی به من بگه کجای این حرفها بده که بعضی هابه خاطر یک وعده غذا در دارلاماره عبیدالله حاضر شدند مقابل امام خودشون شمشیر بکشند؟!

این جمله رابرای همیشه آویزه گوشمون کنیم که: امام حسین(ع) رامنتظرانش کشتند الا ای منتظران مهدی به گوش وبه هوش باشید ودست از یاری امام زمان خویش برندارید. مسلم ابن عقیل نایب امام حسین(ع) درکوفه بود وچنان رفتاری با او نمودند که از هرکس می پرسیدی پاسخ میداد: کوفیان دلهاشان با حسین است وشمشیرهاشان بر علیه حسین(ع) آری بعد از 1400 سال تاریخ دوباره تکرار میشود ولحظه امتحان فرا میرسد تاببینند کسانی که در مکتب عاشورا درس فراگرفته اند چگونه در این امتحان حاضر میشوند وبا چه نمره ای قبول یا مردود می شوند . اینک زمان یاری از ولایت فقیه است که اصل آن پیامبر اعظم (ص) است وسکان دار کنونی اش نائب المهدی، مقام معظم رهبری سید علی مظلوم زمانه مامی باشد.مگر نمی گویید ما اهل کوفه نیستیم پس نکند مسلم امام زمان رابدار بی تفوتی ها وسکوت ذلت بار خود بیاویزیم ودست یاری او رانفشاریم واورا یار نباشیم که در این صورت بدا به حال ماست که فقط شعار داده ایم وکوفی مرام گشته ایم . آری اشک برای ابی عبدالله مقدمه ای بر شروع نهضت حسینی در دلهاست والگوگیری از مکتب عاشورا تکمیل کننده وعمل به آن کمال معرفت عاشورایی ماست واینک مهدی فاطمه یارانی عاشورایی می طلبد بشنو نوای دلنشینش را: هل من ناصر ینصرنی وخود را بااشک دیده شستشوی ظاهر دهیم وبا معرفتی عاشورایی شستشوی باطن دهیم ودر جواب بگوییم     لبیک  ........ لبیک .......  لبیک   


گروه شهدا ::: دوشنبه 88/10/7::: ساعت 2:48 صبح
 

**زندگینامه سردار شهید حاج علی قوچانی ***

( فرمانده تیپ یکم لشگر 14 امام حسین (علیه السلام)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی))

در کودکی همراه پدر و مادرش از اراک به اصفهان آمد، شرایط معیشتی ایجاب می کرد که در محل های مختلفی زندگی کنند. از همان کودکی با  کاستی ها و سختی ها انس گرفت و سازندگی او از همین د وران آغاز شد. از همان کودکی حالاتی کنجکاوانه داشت. بسیار جسور و چالاک و فعال بود. در دوران انقلاب با اینکه سن چندانی نداشت به اندازه توان خود در رویدادهای انقلاب شرکت و فعالیت کرد. هنوز در اوان جوانی بود که بعد از انقلاب، روستاهای سمیرم و بوئین میندشت را زیر پا گذاشت و در خدمت انقلاب به کمک محرومان و مستضعفان آنجا شتافت. با شروع درگیریهای کردستان با سن وکم و جثه کوچک به هر نحو ممکن خود را به آنجا رساند. در کردستان شاهد درگیری ها و خیانتهای مدعیان طرفداری از خلق یعنی دمکراتها و چپ گراها بود و در آنجا کم کم چهره خود را نشان داد. به محض شروع جنگ تحمیلی به اتفاق عده ای از دوستان؛ خود را به جبهه های خونبار جنوب رسانید و از آنجا بود که زندگی سراسر حماسه و شش سال فداکاری مستمر و ایثار گری او برای اسلام عزیز آغاز شد. اولین عملیاتی که در آن شرکت داشت عملیات فرمانده کل قوا بود که در آن عملیات روح سلحشوری او تکوین یافت. فداکاری دوستان، شهادت همرزمانش، مبارزه و پایداری او را به راهی کشانید که نهایت آن لقاا? بود علی به مقامی از اخلاص و تقوا رسید، که سالکان و عارفان همواره آرزو می کرد ند، و چنان اسطوری ای شد که برای دوستان و همرزمانش الگو و اسوه بود و برای دشمنان اسلام و منحرفان مایه وحشت.
در حمله تاریخی فرمانده کل قوا شجاعانه جنگید و در حمله ثامن الائمه ,این فرمانده شجاع و رشید، خود را سراسر وقف اسلام کرد. در طول شش سال دفاع مقدس بیش از دوازده بار زخمی شد، پیکر او از زخمهای متعددی که دشمنان اسلام بر او وارد کرده بودند پر بود؛ صورتش بر اثر ترکش شکافی بر داشته بود که تا آخر جای آن بود و چهره شکاف بر داشته مالک اشتر را تداعی می کرد. پاهای او بارها در اثر تیر و ترکش،
 
شکسته شد و هر بار قبل از حمله، خودش گچ پاهایش را می شکست و خود را به جبهه می رسانید.
در اکثر حمله ها نقش حیاتی و حساس داشت و تا معاونت لشگر امام حسین (ع) پیش رفت. بسیار خاضع و ساده بود و در کمال صداقت و سادگی زندگی می کرد. با اینکه فرمانده ای رشید و کار ساز بود، بسیار گمنام و ناشناس بود و خود را خدمتگذار کوچک رزمندگان می دانست.
سالها شرکت فعالانه و مستمر او در جبهه های خون و آتش و درگیری با گروههای محارب و منافق در جنوب و غرب از او فرمانده ای ساخته بود، شجاع، صبور و رازدار، زاهد شب بود و شیر روز، بارها تا مرز شهادت پیش رفت. در سال 1363 به مکه معظمه مشرف شد، و پس از چندی ازدواج کرد.
او به عنوان فرماندهی مدیر و لایق، هدایت بخشی از نیروها را در حمله به فاو، بعهده داشت، در منطقه استراتژیکی کارخانه نمک از خود رشادت های فراران نشان داد و سر انجام پس از شش سال رشادت و جانبازی، در سن بیست و دو سالگی، در یک عروج آسمانی، تماشاگر راز شد و پیکر عزیزیش در آتش خصم سوخت.

***وصیت نامه شهید****
بسم الله الرحمن الرحیم
*حضور پدر ومادر زحمتکش و مومنم سلام

در لحظات آخر عمر قصد خداحافظی دارم و مطالبی چند به عنوان وصیت بنویسم.
نخست از شما با زبانی قاصر تشکر می کنم از شما پدر و مادرم ولی با این زبان بی زبانی می گویم که انشا ا... خدا به شما اجر بدهد و شما را جزو صالحان درگاه خود و جزو عاقبت به خیران قرار دهد.
مادر و پدر عزیم!
 
امانتی که به شما داده شده بود، به صاحب اصلی آن بازگردانده شد. کسی که چیزی را امانت می گیرد موقع پس دادن هیچگاه ناراحت نمی شود. آفرین بر شما! که اینگونه امانت را تحویل دادید.
مادرم! من شما را خیلی دوست داشتم همچنین پدر ف همسر، برادر و خواهر را، شما تنها کسانی بودید که در این دنیا به آن علاقه داشتم. ولی مادر جان!
 
من خدا را بیشتر از شما دوست دارم و برای همین است که قریب به شش سال از شما جدا شده ام. امید وارم که در غیبت ظاهری من بی تابی نکنید.
هر موقع که دلتان گرفت برای سرور همه ما ابا عبد ا? الحسین (ع) گریه کنید.
مطلب دیگر در موردی همسرم است او را در تصمیم گیری آزاد بگذارید، بگذارید راه جدید خود را انتخاب کند و مسأله دیگر اینکه اگر فرزندم به دنیا آد و پسر بود، کاری کنید که وقتی بزرگ شد ادامه دهنده راه من باشد و اسمش را حسین بگذارید.
در پایان از تمام آشنایان و دوستان حلالیت می طلبم.

***با سلام خدمت همسر خوبم.

همسرم!
 
تمام انسانها رفتنی هستند تمام انسانها چه خوب و چه بد و چه ضعیف و چه غنی با هر وضعیتی که هستند می روند. در این راه، عده ای با عزت و سرنهادن به قرب خدا زندگی می کنند و بعضی برای زندگی خود بنده غیر خدا و بنده بنده خدا می شوند و از خود هیچ عزت و سر افرازی ندارند ولی دسته اول چون راه خدا را می روند همواره با مشکلاتی رو به رو می شوند، بعضی اوقات انسان خود را در راهی می بیند که در آن راه یا باید کشته شدن در راه خدا را انتخاب کند یا سر تعظیم غیر خدا فرود آورد. مردان خدا اولین راه را انتخاب می کنند.
*** وصیتی چند:

- پنج ماه روزه برایم بگیرید یا بخرید.
- دو ماه نماز قضا بجا بیاورید.
37- هزار تومان به لشگر بدهکارم که مقدار 00 5/ 33 تومان آنرا به قرض الحسنه ولایت فقیه که دفتر آن به نام... مسئول تعاون لشگر می باشد واریز کرده ام.
- اگر چیزی باقی مانده به دوستان و آشنایان خبر دهید که اگر کسی از من طلبی دارد بگیرد و در غیر این صورت در اختیار همسرم بماند.
- چنانچه وسایلی از سپاه و لشگر در اختیارم بوده، به لشگر باز گردانید.

     علی قوچانی
گروه شهدا ::: پنج شنبه 87/12/1::: ساعت 3:2 صبح
 
      
گروه شهدا ::: پنج شنبه 87/12/1::: ساعت 3:0 صبح
 

* احمد عادلی *

** حضور در عملیات با تنی مجروح ***
آقای قوچانی خودش را با بچه ها یکی می دانست و هر گاه احساس می کرد روحیه آنها ضعیف شده است، در جمع آنها حضور پیدا کرده و نمی گذاشت احساس تنهایی بکنند. حضور ایشان قوت قلبی بود برای تمامی رزمندگان و روحیه افراد بالا می رفت.
قبل از عملیات والفجر 4 ایشان برای شناسایی به منطقه رفتند که منجر به مجروحیتشان شد و به ناچار برای مداوا به عقب منتقل گردیدند. مجروحیت وی باعث دل نگرانی بچه ها شد ولی چند ساعتی از عملیات نگذشته بود که خود خود را برای عملیات رسانید و با همان حال مجروحیت در بین رزمندگان حضور پیدا کرد.
در آن عملیات مسئولیت گردان امام حسین (علیه السلام) را بر عهده وی گذاشته شد. گردانی که با یک گروهان سازماندهی شد. اما شجاعت ایشان که الهام گرفته گرفته از قیام و هدف امام حسین (علیه السلام) بود و درس شجاعت و ایثاری که از امام حسین (علیه السلام) آموخته بود و عظمت و رشادت و صلابتی که در عملیات از خود به خرج می داد افرباد را به سوی خود جذب
  می نمود و این امر باعث شد تا گردان تشکل و سازماندهی خود را پیدا کند.

*** نحوه شهادت ****

(نبرد فاو-مطالعات وتحقیقات جنگ سپاه پاسداران)

روز چهارم عملیات والفجر 8 آتش توپخانه و حملات هوایی دشمن در کلیه محورهای عملیاتی و خطوط پدافندی و نیز در اطراف و داخل شهر فاو و عقبه خودی نسبت به روزهای قبل افزایش می یابد. از ترددها و نوع آرایش و تقویت یگانهای ارتش عراق نیز چنین بر می آمد که آنها خود را برای پاتکهای سنگین تری آماده می سازند.
همزمان با شروع فعالیت رزمندگان اسلام، برای پاکسازی عناصر گارد، که پشت خط خودی حضور داشتند، دشمن نیز با استعداد فراوان رزمی و پیاده دست به پاتک شدیدی از طریق جاده آسفالت به طرف سه راهی می زند.
ستون طویل ایجاد شده در پشت تانک های دشمن نیز سیل گلوله های نیروهای بیسیجی بی نصیب نمی مانند.
در هر چند دقیقه، یک تانک و یا خود روهایی از دشمن منهدم می شود. پس از گذشت دو سه ساعت از درگیری، انبوهی از امکانات ترابری و زرهی سوخته شده در 500 متری تا یک کیلو متری سه راه، جاده آسفالت را مسدود می کند. ضمن آنکه ایجاد شکاف در فاصله کمی جلو تر از سه راه، توسط رزمندگان گردان ابوالفضل (علیه السلام) بر مشکلات مانور تانکهایی که بعضاً با سرعت به طرف خط هجوم می آوردند، می افزاید از این رو در دشت وسیع اطراف جاده نیروهای دشمن به صورت پراکنده به خطوط دفاعی در اطراف سه راه هجوم می آورند.
لحظه ای بعد، در حالیکه نیروهای خودی در خط پدافندی سه راه همچنان به مقابله با پاتک دشمن می پردازند و رزمندگان جملگی چشم به جاده آسفالت و اطراف آن دوخته و تبادل آتش دو طرف به شدت ادامه دارد، ناگهان از دو سو، پشت جاده شنی و پشت نیروهای پدافندخودی در سه راه به سمت خودی و به وسیله سلاح های سبک و سنگین دشمن اجرای آتش می شود. نیروها که عمده توجهشان معطوف به مقابل خاکریز است، با ناباوری از پشت مورد تهدید قرار می گیرند. در بدو امر تصور می شد، از سوی نیروهای خودی اشتباهی رخ داده باشد، اما پس از چندی معلوم شد تعد اد باقیمانده ای از محاصره شده گان با استفاده از چند دستگاه تانک موجود در قرار گاه، از پشت به گردان حضرت ابوالفضل (علیه السلام) مستقر در سه راهی حمله کرده و افراد گردان روح الله مستقر در پشت جاده شنی را به رگبار می بندند.
نیروهای خودی از هر طرف آنان را زیر آتش گرفته و تعداد زیادی را به هلاکت
 
می رسانند و معدودی از آنها نیز موفق به فرار می شوند.
دشمن تا این لحظه با وجود این که تلفات زیادی را برروی جاده و در سمت گردان
  
روح الله (چپ جاده بصره ) متحمل شده است، رفته رفته بر گسترش و پیشروی خود بین دو جاده البحار و بصره می افزاید و با اینکه تعدادی از تانک هایش در گل فرو رفته و تحرک آنها به کندی صورت می گیرد به هر شکل ممکن به سمت خط پدافندی خودی در حد فاصل دو جاده اول و دوم به حرکت ادامه می دهند. بدین ترتیب دشمن به مرور زمان خود را به حاشیه سمت راست سه راه و جاده بصره نزدیکتر می سازند و عقبه گردان حضرت ابوالفضل (علیه السلام) را که سر گرم پدافند در این نقطه است، تهدید می کند.
در ساعت 14 پس از مدت کوتاهی آرامش همزمان با اجرای شدید توپخانه دشمن، ادامه پاتک در دشت سمت راست جاده بصره برای تصرف راه و قرار گاه های حاشیه جاده شنی به طور ناگهانی آغاز می گردد. نیروهای دشمن با استعداد بیشتری، در حمایت آتش تهیه و گلوله باران شیمیایی توپخانه، برای تصرف جاده آسفالته در پشت سر رزمندگان و پیشروی به سمت خط خودی از سوی مقابل ، اقدام به پاتک می کنند تا در پی آن گردان حضرت ابوالفضل (علیه السلام) را به محاصره خویش در آورند.
اما افراد گردان حضرت ابوالفضل (علیه السلام) با استواری هر چه تمامتر به مقاومت در برابر آتش تهیه و هجون تانک ها و نفرات پیاده دشمن ادامه می دهند. فرمانده گردان حضرت ابوالفضل (علیه السلام) به همراه علی قوچانی فرمانده یکی از تیپ های لشگر 14 امام حسین (علیه السلام) و فرمانده محور عملیات فعلی، از طریق بیسیم مسئولان را از حضور دشمن در سمت راست جاده بصره، با خبر می کنند و
  در خواست کمک می نمایند. افراد گردانهای دیگر که هر کدام از شب گذشته تاکنون فعالانه در حال درگیری به سر برده، تعدادی از آنها آلوده به مواد شیمیایی شده اند، اینک در چهره یکایکشان آثار خستگی و. کوفتگی شدید ظاهر شده است. با توجه به حجم و شدت درگیری های انجام شده در طول چند ساعت اخیر، مهمات موجود کفاف مقابله با حمله وسیع دشمن را نمی داد، از این رو فرمانده گردان که تاکنون پاسخگوی پاتک شدید دشمن بوده است، بنا به ضرورت پیشنهاد عقب نشینی داده و پس از جلب موافقت فرماندهان بالاتر، به قصد پدافند یک کیلو متر  عقب تر از سه راه، گردان را مستقر می سازد. در این مقطع نیز صحنه عملیات پر از حماسه، ایثار و فداکاری است. برادر قوچانی که از صبح امروز در خط مقدم، کنار نیروهای مقاوم گردان ابوالفضل (علیه السلام) حضور یافته و به فرمانده گردان در امور مختلف کمک رسانده است، اکنون نیز در عقب نشینی گردان، به صورت اختیاری و منظم نقش فعالی ایفا می کند. او موضعی را کمی عقب تر مشخص می کند و با تسلط کافی به همراه فرمانده گردان حرکت نیروها را کنترل و هدایت می نماید. او در این راه چنان به تکاپو 
می افتد که گویی با خود عهد بسته است که چون تا این ساعت، در شرایط سخت و سنگین مقاومت شریک بسییجیان بوده است، در این برهه از عملیات نیز بعد از عزیمت آخرین نفر، به عقب برگردد.
او جلو تر از همه افراد در این مسیر به این سو و آن سو می رود و لحظه ای از تحرک باز نمی ایستد. سنگر به سنگر مواضع خودی را سر کشی می نماید و در پی آخرین نفرات گردان، تلاش می کند. اما به خاطر اطمینان یافتن از رفتن کلیه بسیجیان در خط ، در زیر آتش شدید دشمن که در این ساعت شدت یافته بود، پیوسته به جستجو ادامه
 می د هد و با دوندگی و فریاد های بلند، افراد احتمالی باقیمانده را خبر می کند. نیروهای دشمن با کاهش آتش نزدیک نیروهای خودی، هر لحظه به محل سه راه نزدیکترمی شوند، اما علی قوچانی سر گرم وظیفه خطیر خویش است و با روحیه ای سرشار از علاقه به بسیجیان و دلسوزی غیر قابل توصیف، همچنان منطقه را کنترل می کند. همزمان با پایان گرفتن عقب نشینی گردان، او نیزبرای پیوستن به نیروها خود را آماده می کند. اما چیزی از خط فاصله نگرفته است که تانک های دشمن متوجه حضور وی شده و وی را به عنوان آخرین نفر مورد هدف قرار می دهند. نیروهای خود که از دور ناظر صحنه هستند، در یک لحظه علی قوچانی را همچون شعله ای از آتش مشاهده می کنند که به سرعت محو می شود. در بررسی های انجام شده هیچ گونه اثری از او به دست نمی آید و او که تنسی عمیق و پیوندی ناگسستنی با بسیجیان داشت، سر انجام این چنین در راه محبت و وفاداری به لیبک گویان امام؛ وجودش را فدا می سازد و تنها مشتی خاک از خود، برای خانواده اش به یادگار می گذارد.


گروه شهدا ::: پنج شنبه 87/12/1::: ساعت 2:59 صبح
 

* سید جعفر شهیدی *

** رعایت بهداشت جبهه ***
گردان ما در جاده خندق مستقر بود و من در پد
4 قرار گرفته بودم حجم آتش آنجا، بسیار سنگین بود. فقط صبحها ساعت 5:30 تا 6:30 آتش از سوی دو طرف قطع می شد و فرصتی بود تا خود را از لحاظ آذوقه و مهمات برای 24 ساعت آینده آماده کنیم.
حفاظ از خط هنگام شب بسیار حساس و خطر ناک بود و به همین علت نزدیکی های صبح همه خسته بودیم. پس از خواندن نماز بود کمی استراحت کردیم، در این موقع یکی از بچه ها مرا صدا زد و گفت: یک نفر د ر سنگر جلو در حال گشت زنی است و سریع بلند شدم و به علت فاصله کم با عراقیها و وضع حساس منطقه، رفتم ببینم کیست؟
وقتی به آنجا رفتم، حاج علی را دیدم. شب، هنگام نگهبانی کلیه نگهبانها باید تیر اندازی می کردند و در این مدت نگهبانی ( دو ساعت ) 18 الی 20 خشاب باید خالی می کردند. در آنجا مصرف فشنگ بسیار زیاد بود. از طرفی ضایعات بسیار زیادی در اطراف می ریخت و این باعث شده بود محیط پر از مقوا (جعبه فشنگ) باشد. و به علت حساسیت زیاد و
 
در صد بالای خطر نمی توانستیم محیط را تمیز کنیم.
در آن یک ساعت که ما استراحت می کردیم، حاج علی یک گونی در دست گرفته و مقواها را جمع می کرد و به قولی مشغول تمیز کردن خط بود.
جلو رفته و خواستم گونی را از او بگیرم ولی او اجازه نداد. من نیز یک گونی برداشته و مشغول جمع کردن مقوا شدم. شاید حاج علی بیش از نصف گونی مقوا جمع نکرد ولی با این کار پیام خود را به ما داد و ما نیز آنرا به دیگران منتقل کردیم. ببینید یک حرکت کوچک و آن هم روی صداقت چگونه روی جمع تاثیر می گذارد.

* محمد اسماعیل گلچین*

** جرقه آشنایی ***
در سال 62 من مسئول پاسگاه نشور در محور سنندج
کامیاران بودم. یک روز عصر، خود رویی از جهاد در مدخل ورودی تونل مشرف به پاسگاه ما به کمین کومله افتاده بود و افراد آن نیاز به کمک داشتند. پس از اطلاع سریعاً به محل حادثه رفتیم و بعد از دفع کمین با یک رزمنده مجروح و خود رویی که در اثر اصابت گلوله سوراخ سوراخ شده بود رو به رو شدیم.
آن رزمنده سعی می کرد خودرو را از تیررس دشمن دور کند علت را جویا شدیم در پاسخ گفت: اگر چه خود رو آسیب دیده است ولی متعلق به بیت المال است و باید در حفظ آن کوشا بود.
بالاخره خود رو را به کمک آن رزمنده به پایگاه منتقل نمودیم و متوجه زخمی شدن وی از ناحیه کتف و دو پا شدیم. با اصرار فراوان زخمهای وی را پانسمان نمودیم و صبح روز بعد در حالی که عازم بیمارستان توحید در سنندج بود، مشخصات وی را جویا شدیم که پس از طفره رفتن زیاد گفت: من علی قوچانی هستم.
تازه متوجه شدیم که او جهادی نیست بلکه یکی از فرماندهان لشگر امام حسین (علیه السلام)
می باشد. ایشان با وجودی که در آن حادثه از سه ناحیه مجروح شده بود ولی به صحنه درگیری بر می گردد و با حال مجروحیت در فکر حفظ بیت المال است.

** نمک عملیات ***

در حین عملیات والفجر 4 بود که گردان ما تازه سازماندهی شده بود ولی فرمانده نداشت. یک روز حاج حسین خرازی کل نیروها را جمع کردند و در وصف فرمانده جدید و لیاقت و شایستگی او صحبت کردند. آن فرمانده حاج علی قوچانی بود.
همگی از انتصاب او به فرماندهی خوشحال بودیم. بعد از معرفی به سراغ او رفتم و از وضعیت جسمانی وی بعد از مجروحیت سوال کردم که اظهار رضایت از التیام یافتن زخمها نمود. گفتم: ظاهراً زخمی شدن و درد کشیدن برایتان مهم نیست. در پاسخ فرمودند: چرا! ولی صبر و تحمل مشکلات در راه خدا، در نزد وی محفوظ است و نیازی به آشکار کردن آن نیست.
سوال کردم: تاکنون چندین بار زخمی شده اید؟ در پاسخ فرمود: تا آنجا که به یاد دارم از شروع جنگ تاکنون نمک تمام عملیات ها را چشیده ام.

* عباس مطلبی *

** تقویت روحیه ***
در عملیات بدر آتش دشمن بسیار سنگین بود و بچه ها همه پشت جاده ای12 متری قرار گرفته بودند و پشت سر آنها را آب احاطه کرده بود و آتش سنگین دشمن به وسیله تانک و کالیبر، شرایط سختی به وجود آورده بود، و روحیه بچه ها را تحت شعاع قرار داده بود.
آقای قوچانی برای روحیه دادن، یک کلاه آهنی روی دسته یک بیل گذاشته و آن را طوری گرفت که کلاه تنها دیده می شد دشمن به خیال اینکه نفر است به کلاه شلیک کرده، وآنرا هدف قرار می داد و ایشان می خندیدند و در آن شرایط سخت همه را می خنداند.

* محمود نجیمی *

** مسئول محور خط شکن ***
در عملیات بدر قرار شد گروهان ما که گروهان مستقل بود بنا بر دستور آقای قوچانی مسئول محور آن عملیات، از کنار دژ دشمن وارد عمل شود پس از آنکه آقای قوچانی
  کادر را توجیه کرد. گروهان به حرکت در آمد و من آخر ستون بودم.
آقای قوچانی هنوز پا به پای ما می آمد و تذکراتی را به ما می داد گاهی می ایستادم تا اینکه صحبتهایش تمام شود و بر گردد اما همچنان به حرکت خود ادامه می داد؛ کم کم به دشمن نزدیک می شدیم و سر وصدای عراقیها به گوش می رسید در اینجا به خود گفتم: آقای قوچانی صحیح نیست بیاید. رو به او کردم و گفتم:
آقای قوچانی مگر به ما اطمینان ندارید. تو را به خدا بر گردید خیالتان راحت باشد؛ ما با توکل بر خدا، خط را خواهیم شکست. ولی او پیشانی مرا بوسید و گفت که تو هیچ وقت از این حرفها نمی زدی. با شنیدن این سخن شگفت زده شدم. وقتی منور دشمن، منطقه را روشن کرد. او را در حالی که اشک می ریخت به خوبی دیدم. دیگر جرات نکردم با او در این مورد صحبتی داشته باشم و تا آخرین لحظه با ما آمد و در عملیات پا به پای گروهان جنگید.

* مظاهر یزدی *:

** بی توجه به خطر ***
عملیات رمضان شروع شد. ما در گردان امام رضا (علیه السلام) بودیم. میدان مین؛ سیم خاردار و کانال دشمن را پشت سر گذاشته، به پیشروی ادامه دادیم. مسافت زیادی را پیمودیم تا به جاده ای رسیدیم. رو به روی ما تانک های دشمن جهت اجرابی پاتک موضع گرفته بودند. حد ود ساعت 5/7 صبح بود که آقای قوچانی رسیدند و به فرمانده گردان ما آقای
 امر ا... گرامی گفتند: بنا به دلایلی باید این منطقه را تخلیه و به سمت چپ بروید و در آنجا پدافند کنید. سپس ادامه دادند یک لودر هم جهت احداث خاکریز برای شما به این منطقه می آید.
دستور آقای قوچانی انجام شد. دستگاه لودر رسید و شروع به زدن خاکریز کرد. در حین کار مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفت، به فرماندهی اطلاع دادیم سریعاً لودر دیگری فرستادند. لودر دوم و پس از آن لودر سوم هم مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفت و منهدم شد. جنگ سختی درگرفت. در همین حین از ناحیه دست مجروح شدم عراقیها در حال قیچی کردن ما بودند. مجبور شدیم به بچه ها بگوییم: به عقب بیایند.
با آمبولانسی که دو مجروح دیگر هم داشت به سمت عقب آمدم که آمبولانس نیز مورد اصابت قرار گرفت و متوقف شد. با یکی از زخمیها پیاده شدیم و پس از 2 کیلو متر پیاده روی به خط پشتیبانی رسیدیم. در این موقع آقای قوچانی مرا دید و جریان را پرسید. من ماجرا را برای ایشان توضیح دادم سرش را گرفت و با حالتی عجیب شروع به گریه کرد. و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود گفت: امید من اول به خدا بود و بعد به گردان شما. پس از آن سوار موتور شد و به طرف جلو حرکت کرد. من گفتم: خیلی خطر ناک است ولی توجهی نکرد.

گروه شهدا ::: پنج شنبه 87/12/1::: ساعت 2:57 صبح
 

* اسماعیل براتی *

** یادداشت در حین عملیات ***
یکی از خصوصیاتی که آقای قوچانی داشت، این بود که هر کاری را می خواست انجام دهد اول خودش انجام می داد و بعد به بچه ها می گفت انجام دهند. به خاطر دارم هر موقع می خواستیم از شهرک به اردوگاه قدس برویم اول می رفتیم پل هزار دستان دارخوین ازآن طرف به اردوگاه می رفتیم. ما در گردان امام حسین (ع) بودیم و خودمان را برای عملیات خیبر آماده می کردیم. یک روز آقای قوچانی جلوی ستون آمد ند و این در حالی بود که پوتین هایش را از پا در آورده بود و بندهایش را به هم گره زده و به گردن آویزان کرده بود. اول ما جا خوردیم ولی بعد فهمیدیم که او با اینکار به ما فهماند که ما هم باید همین کار را انجام دهیم. همگی پوتینها را در آورده و به گردنمان انداختیم و مسیر ده سیزده کیلومتری را پیاده طی کردیم. همه خسته و کوفته و تشنه و گرسنه به اردوگاه رسیدیم و هر کدام گوشه ای افتاد یم ولی آقای قوچانی خم به ابرویش وارد نشده بود. پوتینهایش را پوشید و شروع کرد و به بر پا کردن چادر. به چهره اش که نگاه می کردی نشان از خستگی پیدا نمی شد.
از خصوصیت دیگری که ایشان داشت این بود که در حین عملیات دفترچه ای در جیب می گذاشت و همه نکات قابل توجه را یاد داشت می کرد و از این یاد داشت ها تجارب خوبی به دست می آورد و این تجارب را قبل از عملیات برای بچه ها عنوان می کرد. یادم هست که قبل از عملیات خیبر چهل نکته از مهمترین تا جزیی ترین موارد را در جمع
 بچه ها باز گو کرد که شاید بعضی از آنها برای عده ای خنده دار بود. مثلاً می گفت: قبل از شروع عملیات، قضای حاجت بجا بیاورید. که مورد خنده بچه ها قرار می گرفت ولی همین نکته ای که ناچیز به نظر می رسید. در حین عملیات برای تعدادی از بچه ها مشکل آفرین می شد. این نکات در صحنه عملیات یکایک مورد استفاده قرار می گرفت و ما بسیاری از کارهایمان را بر اساس آن گفته ها عملی می کردیم و ما بسیاری از کارهایمان را بر اساس آن گفته ها عملی می کردیم و واقعاً هر کسی با انجام تذکرات آقای قوچانی یک فرمانده بود برای خودش، و دیگر لازم نبود فرمانده دسته یا فرمانده گروهان همواره دستور دهد کار را بکنید و فلان کار را انجام ندهید.

* محسن هدایی*

** اولین گامهای تفحص ***
در عملیات تنگه چزابه، آقای قوچانی فرمانده گردان ما بودند. در آن زمان ما در گردان حضرت امیر المومنین (علیه السلام) بودیم. در همان لحظات اول عملیات؛ آقای قوچانی زخمی شده و به عقب منتقل شدند. بالاخره عملیات با پیروزی به اتمام رسید مدتی از آن عملیات گذشت و به علت اینکه تعدادی از شهدای ما در آن منطقه به جا مانده بودند، پیشنهاد آوردن آنها را به آقای قوچانی کردیم. ایشان با جان و دل پذیرفتند و خود پیشقدم شدند. قبل از عملیات بیت المقدس بود که راهی تنگه چزابه شدیم. قسمتی از آن منطقه را آب گرفته بود شبها به اتفاق آقای قوچانی به وسیله تیوپ وارد منطقه می شدیم و به جستجوی شهدا می پرداختیم. نهایتاً موفق شدیم اکثر شهدایمان را بیاوریم. به جرات
 می توانم بگویم که اولین گامهای تفحص در لشگر از آن موقع برداشته شد و این عمل را نیز مرهون زحمات آقای قوچانی می دانیم.
 

* مجید روستایی*

** رفتاری مودبانه ***
هیچج وقت ندیدم؛ حاج علی قوچانی جلوی دیگران پایش را دراز کند. خیلی مودبانه رفتار می کرد.
مواقعی که کنار ایشان بودم خجالت می کشیدم پایم را دراز کنم.
زمانی بود، من قرآن خواندن را به طور کامل نمی دانستم و خجالت می کشیدم به ایشان بگویم که قرآن را خوب بلد نیستم ولی حاج علی قوچانی فهمید و با آقای امیر سلیمانی که شهید شد صحبت کردند و ایشان را معلم قرآن من قرار دادند و از آن زمان به بعد روزی یک ساعت من کلاس قرآن داشتم.

** خم به ابرو نیاورد ***

عملیات بدر شروع شد. من در آن عملیات با لباس غواصی بودم، خط که شکسته شد، ما برای گرفتن یک پد باز هم پیشروی کردیم. رسیدیم به جایی که فقط سه نفر بودیم. من، حاج علی قوچانی و عباس مردانی. در حین پیشروی مشاهده کردم که حاج علی از ناحیه پا تیر خورده و خون زیادی از پایش جاری شده است، به او گفتم: آقای قوچانی شما تیر خورده اید. او در جواب گفت: چیزی نیست، نا دیده بگیرید. هر چه التماس کردیم که لا اقل بگذارد پایش را ببینم و پانسمان کنیم قبول نکرد. چیزی نگذشت که یک تیر هم به پای من خورد و من زمین گیر شدم و یک تیر هم به پیشانی آقای مردانی خورد که بحمد ا? کمانه کرد. بخاطر دارم آقای قوچانی با وجودی که خودش زخمی شده بود تا صبح ضمن اینکه به هدایت عملیات مشغول بود گاهی هم به من سر می زد و جویای احوال من می شد. صبح که شد مرا به عقب فرستاد و خود تا پایان عملیات ماند و با وجودی که جراحت برداشته بود خم به ابرو نمی آورد.

* حسین داوودی*

** درایت و تیز بینی ***
 روز اول عملیات والفجر 8 در کنار جاده فاو بصره مستقر شدیم. مقابل ما عراقیها بودند و خبر از پشت سرمان نداشتیم، در حالی که پشت سر ما عراقیها بود ند این موضوع را وقتی فهمیدیم که دو نفر از بچه های ما را از پشت سر شهید کردند. من در آن موقع دیده بان بودم. خستگی شب قبل هنوز در بدنمان احساس می شد. عراقیها هم کم کم داشتند سازماندهی می شدند تا ضد حمله را شروع کنند.
با مجروح شدن کمکی ام، احساس عجیبی به من دست داد، نشستم و زیارت عاشورا را شروع به خواندن کردم. در حین خواندن بودم که آقای قوچانی آمد و گفت: داوودی چه کاره ای؟ گفتم: آقای قوچانی روحیه ام کسل شده است. گفت: توکل کن به خدا گفتم: چکار کنیم؟ گفت فعلاً صبر کن تا خط جا بیفتد. بعد آمد و مرا نزدیک یک تپه خاکی برد و گفت: زیاد ناراحت نباش خونسرد باش انشا ا? کار درست می شود. این جاده را باید با توپخانه ببندیم
کم کم روحیه گرفتم، از توپخانه به خصوص توپ 203 م م ارتش در خواست گلوله کردم و یواش یواش مختصات را آوردم روی جاده آسفالت. یک کاروان در حال حرکت به سوی خط اول د شمن بود. حتی در این کاروان اتوبوس حامل نیرو وجود داشت. آقای قوچانی گفت: سعی کن مختصات را روی جاده تنظیم کنی و بگذار تا کاروان برسد. این کار را کردیم و به حول و قوه الهی اولین خود رو دشمن مورد هدف قرار گرفت. خوشبختانه دو طرف جاده، باتلاق بود و با سوختن خود رو جاده بسته شد. با این صحنه روحیه بچه ها بالا رفت. راستش من نیز هول شدم و خواستم باز هم در خواست گلوله کنم. اما آقای قوچانی که تجربه زیادی در طول جنگ بدست آورده بود و از کارشناسان و نظریه پردازان جنگ محسوب می شد، اجازه این کار را نداد و گفت: گلوله را ببر کمی عقب تر، و ته ستون را هد ف قرار بده. همین کار را کردیم و اتوبوس را زدیم. کمی عقب تر یک تانک را روی تریلی زدیم، و بالاخره سر وته ستون بسته شد،کم کم متوجه شدیم که دیگر دیده بانها هم گلوله هایشان را روانه این جاده کرده اند. د ر یک لحظه چند گلوله فرود آمد. با بسته شده جاده بسیاری از امکانات به دشمن نرسید و به همین دلیل نتوانست پاتک خود را آن طور که می خواست انجام دهد.
آقای قوچانی واقعاً فردی لایق در جنگ بود. فردی خونسرد و تصمیم گیرنده صحیح و بجا که وجودش در هر لحظه و در هر مکان روحیه ای بود، برای بچه ها و به راستی اگر در آنروز ایشان نمی آمد و آن دستور را نمی داد، دشمن می توانست پاتک خود را بله خوبی انجام دهد و تلفات زیادی از ما بگیرد ولی وجود با برکت او جلو اینکار را گرفت و بالاخره خودش نیز سه روز بعد به شهادت رسید.
 
* حسن اسماعیلی*

** در فکر همه چیز ***
(چرا ناهار هنوز نرسیده است. من دیگر طاقت ندارم گرسنگی بچه ها را می بینم). این پیامی بود که آقای قوچانی با بی سیم به اطلاع آقای خرازی می رساند، در همان موقع من ، به سنگر فرماندهی رسیدم آقای خرازی مرا صدا زد و گفت: چرا غذای خط را
 نبرده اید. گفتم: من اطلاعی ندارم. همین حالا موضوع را پیگیری می کنم.
به سراغ مسئول تدارکات رفته و قضیه را گفتم. او با شک گفت: غذا چند ساعتی است که رفته است. موضوع را پیگیری کردیم مشخص شد که راننده نسبت به مسیر نا آگاه بود و غذات را اشتباهی به یگان همجوار برده است. مجدداً غذایی تهیه کرده و سریع به خط فرستادیم. وقتی غذا رسید، آقای قوچانی تماس گرفت و گفت: خیلی ممنون غذا رسید.
آقای قوچانی در حین عملیات هم فکرش همه جا بود فردی نبود که فقط به فکر انجام عملیات باشد. همه جوانب کار را می دید و هیچ چیز از دید او خارج نمی شد حتی اگر غذای بچه ها می بود

* عباس معینی *

** همگام با نیروهای پیاده ***
در عملیات بدر، ما نیروی گردان موسی بن جعفر (ع) بودیم. در یک مقطعی از عملیات، مأموریت حفظ جناح چپ منطقه که یک دژ بود به ما واگذار شد. تعداد ما ده نفر بود. از جمله شهید استکی، شهید ریاحی، شهید رجایی و تعداد دیگری از بچه های گردان که این تعداد نقش موثری را در حفظ جناح چپ داشتند. دشمن پاتک خود را از جلو با تانک و نفر بر آغاز کرد و از رو به رو و جاح چپ نیز با نیروهای پیاده، حمله خود را شروع کرد قسمتی از دژ را گرفته بودند و در امتداد آن حرکت می کردند و به سمت ما تیر اندازی می کردند. در آن موقع من به آقای استکی گفتم: شما استقامت کنید، تا من بروم ازآقای آقا خانی کسب تکلیف کنم. پس از مسافتی وقتی رسیدم به آقای آقاخانی، دیدم پای او از شب قبل مجروح شده و با پای مجروح مانده است، بچه ها هر چه سعی
  کرده اند تا او به عقب برود، نرفته است، شرح حال را برای او گفتم ایشان گفت: مهمات جمع کنید و مقاومت کنید تا نیروی کمکی بیاید. گلوله های آرپی جی را جمع کردیم و به جناح چپ بردیم. تهاجم دشمن بیشتر شده و خیلی نزدیک شده بود. از آنجا شروع کرد یم و هر چه دشمن تیر زد جوابش را با آرپی جی دادیم و این خود مدتی طول کشید و این ده نفر عجیب مقاومت می کردند  از سمت رو به روی عراقیها، آنقدر نزدیک بودند که به وسیله نارنجک آنها را عقب زدیم. دشمن وحشت کرد چون می دید هر چه می آید جلو، آرپی جی به سمتش شلیک می شود، بنابر این عقب رفتند. در این بین دیدیم یک گروهان نیروهای کمکی به سمت ما می آید. جلو گروهان؛ حاج علی قوچانی با آن قدرشید، شجاعانه به جلو می آمد. رسید به ما، ضمن احوالپرسی به او، گفتیم: به یاری خدا جلویشان ایستادیم. دستی به سر ما کشید و از همه بچه ها تشکر کرد، سپس پرسید عراقیها تا کجا آمدند؟ گفتیم: تا 30 الی 40 متری. پس از آن گروهان را به سمت جلو حرکت داد. هر چه گفتیم: شما نمی خواهد بروید، گروهان مسئول دارد ما می رویم جلو به شما احتیاج نیست، گفت نه باید برویم ببینیم چه خبر است.
پس از حدود یک ساعت برگشت و ضمن این عملیات تلفاتی به عراقیها وارد کرده بود و آنها را مسافتی به عقب رانده بود.
این موضوع بیانگر آن است که مسئولان لشگر مواقع بحرانی و خطر، نمی گفتند ما فرمانده ایم باید عقب تر باشیم. بلکه همگام با نیروها با دشمن رو به رو می شدند و
امنیت و تکبری از خود نشان نمی دادند.

* عباس قربانی*

** اولین آشنایی ***
من با آقای قوچانی از دوران تحصیل در هنرستان سروش آشنا شدم، ایشان در انجمن اسلامی دبیرستان فعالیت داشت و مرا نیز مجذوب فعالیتهای خود کرد.
آقای قوچانی نسبت به مسائل روز، آگاه و توجیه و خود دارای تجزیه و تحلیل بود خیلی صبور بود و همیشه مرا در باب مسائلی که برای جوانان اتفاق می افتد نصیحت می کرد.
کم کم من در انجمن اسلامی در کنار ایشان قرار گرفتم و با هم کارها را در هنرستان انجام می دادیم.
فعالیتهای تبلیغی، ارشادی، فرهنگی، امر به معروف و نهی از منکر از اقدامات او بود. فردی بسیار تیز هوش و از این هوش و استعداد خود در کمک به دیگران نیز استفاده می نمود.

** ترک مدرسه ***

روزی به من گفت: عباس من فردا به جبهه می روم و دیگر به مدرسه نیامد. پس از مدتی از جبهه بر گشت و تاز خا طرات جبهه و بچه ها برایم گفت: پس از آن ، مدتی نیز در کلاس درس حاضر شد ولی می گفت: من دیگر فکر و حواسم در جبهه است، نمی توانم درس بخوانم. الان که اینجا نشسته ام فکر می کنم ناگهان یک گلوله آرپی جی به این طرف می آید یا احساس می کنم یک تانک دارد حرکت می کند به طوری که از فضای درس و کتاب و مدرسه خارج می شوم.
او عاشق بود و روحش در جای دیگری بود، برای همیبن نیاز خود را در جبهه بیشتر از حضور در مدرسه می دید.

** گوش به درد دل نیروها ***

یکی از خصلتهای خوب حاج علی این بود که از نیروهای جزء گرفته تا بالا تر دلجویی  می کرد و درد دل آنها را تا آخر گوش می داد.
بعضی اوقات یک ربع ساعت ایشان صحبتهای یک بسیجی را گوش می داد. حتی بعضی اوقات افراد مسائلی را از روی نا آگاهی در میان می گذاشتند و با در خواستهایی داشتند که مربوط به او نمی شد، ولی ایشان تا پایان، صحبتهای نیروی بسیجی را گوش
می کرد.
در یک سرکشی به یکی از گردانهای پشتیبانی رفته بودیم که در ارتفاعاتی مستقر بودند. نیروهای گردان به علت عدم حضور مسئولشان روحیه خود را از دست داده بودند. وقتی ما به آنجا رسیدیم خیلی عصبانی بودند و تندی می کردند. حاج علی با حوصله و متانت خاصی، ساعتها در سنگر آنها می نشست و درد دلهای همه آنها را گوش می داد، پس از آن شروع کرد به نصیحت کردن و مثالهای فراوانی از دوران جنگ حضرت علی (ع) آوردند و با این سخنرانی همه آنها را روحیه دادند و آرامش خاصی بر آنها حکمفرما شد.
تصور نمی کنم که کسی باشد که بگوید حاج علی با او تندی کرده باشد یا بلند صحبت کرده باشد
خیلی متواضع بود.
 

** خاموش کردن تیربار ***

زمانی که ما رسیدیم به خط دشمن، سمت چپ ما هنوز یک سنگر تیر بار کالیبر بود که شلیک می کرد من و آقای قوچانی هر کدام دو الی 3 گلوله آرپی جی به سمت آن شلیک کردیم ولی موثر واقع نشد.
به ایشان گفتم: حاجی اگر می خواهید تیر بار را خاموش کنیم
  یک نفر از ما او را سر گرم کند و دیگری از پشت حمله کند. آقای قوچانی قبول کرد. ایشان با توجه به اینکه مسئولیت محور را بر عهده داشتند و کارشان چیز دیگری بود، د ر عین حالی که آن طرف بچه ها را هدایت می کردند، حواسشان به این تیر بار دشمن نیز بود که می توانستند این ماموریت را به دیگری واگذار کنند ولی خودسشان شخصاً آمدند و آتش کالیبر را به اتفاق بچه ها خاموش کردند.

** نورانی شدن چهره ***

نزدیک عملیات والفجر 8 من به عنوان پیک آقای قوچانی به همراه او بودم. چهره اش با قبل فرق می کرزد. نورانیت خاصی پیدا کرده بود. در عملیات بدر هم با او بودم و گاهی صحبت از شهادت می کردند ولی در این عملیات قضیه فرق می کرد، از سخنرانی هایش و از بر خورد هایش مشخص بود، به واقعیاتی که ما از کشف آن عاجز بودیم رسیده است. عملیات شروع شد، در مرحله دوم به همراه بچه ها به جلو رفتند و از نزدیک در عملیات حضور داشتند.
شب قبل از شهادت، هنگامی که می خواست وضو بگیرد در تاریکی شب یکی از جوراب هایش را گم کرد هر دو به جستجو پرداختیم ولی پیدا نشد.
پس از آن رو به من کرد و گفت: اگر شهید شدم بدان که یکی از پاهایم جوراب ندارد. اگر چنین پایی پیدا کردید بدانید پای من است.
باز ادامه داد: من یک هفته پیش وصیت نامه ام را نوشته ام. این د فعه، رفتنی هستم. بعد شروع کرد به خواندن نماز مغرب و عشا و من مات و مبهوت او شده بودم. به یاد رفتار و گفتار قبل از عملیات افتادم. فهمیدم که او حتماً به درجه ای رسیده است که شهادت خویش را به خوبی می بیند.
نمازش که تمام شد گفت: فرمانده گردانها را جمع کن. پس از حضور فرماندهان، وضعیت را برایشان توجیه کرد و دستور حرکت به آنها را داد.
خودش هم در عملیات شرکت کرد و پا به پای آنها پیش رفت و عملیات را هدایت کرد. هوا که روشن شد، درگیری بسیار شدیدی
 
به وجود آمد. از چپ و راست گلوله می آمد. عراقیها تا فاصله 10 متری پیش آمده بودند و در بعضی جاها جنگ، تن به تن شده بود.
آقای قوچانی مردانه ایستاده بود و با شجاعتی کم نظیر می جنگید. تانکهای دشمن به ما نزدیک شدند و در همین حین یکی از تانک ها را زدند. حاج علی مرا صدا زد و گفت: عباس!
  بلند شو آتش گرفتن تانک را ببین. من بلند شدم ودر همان حالی که سوختن تانک را می دیدم، گلوله ای در کنارم منفجر شد و مجروح شدم. آقای قوچانی دستور انتقال مرا صادر کرد. در بیمارستان کرمان بستری بودم که آقای خرازی برای عیادت مجروحان به آنجا آمدند و خبر شهادت حاج علی را از ایشان شنیدم.


گروه شهدا ::: پنج شنبه 87/12/1::: ساعت 2:56 صبح
 

* محمد پهلوان صادق *

** استفاده از دوچرخه ***
با وجود این که آقای قوچانی در لشگر مسئولیت بالایی داشت هر وقت به مرخصی
      می آمد برای انجام کارهایش از دوچرخه استفاده می کرد. به او می گفتم: شما به عنوان یک فرمانده، حق دارید، از خود رو استفاده کنید، چرا در سرمای زمستان و گرمای تابستان از دوچرخه استفاده می کنید؟ ولی او برای کارهایش توضیح داشت و ما را غافلگیر می کرد. به یاد دارم که یکبار برای همین موضوع او را سخت مورد انتقاد قرار دادم و او پاسخ داد: وقتی آقای خرازی به عنوان فرمالنده لشگر از ماشین بیت المال استفاده نمی کند چطور من این کار را بکنم؟ او گفت: یک بار صبح جمعه با دوچرخه به خانه آقای خرازی رفتم و راجع به لشگر صحبت کردیم، نزدیک ظهر شد به قصد رفتن به نماز جمعه خانه را ترک کردیم. آقای خرازی هم دوچرخه سوار شد و به اتفاق هم در خیابان مسجد سید راه افتاد یم، نزدیک چهار راه تختی متوجه شدیم، پشت سرمان ترافیک شده است علت را جویا شدیم، فهمیدیم که راننده خودرو ها وقتی آقای خرازی را دیده بودند به خاطر احترام به وی سبقت نمی گرفتند از این رو ترافیک ایجاد شده بود.

                                               
**
حضور در جبهه با جراحت ***

آقای قوچانی از زمانی که به کردستان رفت تا زمانی که به شهادت رسید بیش از ده بار زخمی شد و زخمهای او هم بعضاً عمیق بود. گاهی اوقات قبل از عملیات مجروح می شد ولی این مانعی نبود که از شرکت در عملیات خود داری کند. به یاد دارم که سه مرتبه از ناحیه پا مجروح شد، و پایش را گچ گرفته بودند و هنوز باید تحت درمان می بود، اما به محض اینکه مطلع می شد زمان عملیات فرا رسیده است، خودش گچ پایش را باز می کرد و با همان پای مجروح در عملیات حضور می یافت و مثل همیشه فعالیت می کرد و چنان مصمم و با روحیه بود که بچه ها با دلگرمی و قوت قلب بیشتری به عملیات می پرداخت.
                                              

** خانه موهبت ***

بعد از اتمام دوره، به اتفاق آقای قوچانی در گردان مسلم به فرماندهی احمد فروغی به دهگلان کردستان رفتیم. در آنجا زیر نظر تکاوران ارتش یک دوره تکاوری بسیار سختی دیدیم. هدف از آن آموزش این بود که نیروهای زبده ای تربیت شوند تا برای نفوذ در دل دشمن از آنها توانستند، هر کدام از آن نیروها چنان کار آمد شدند که توانستند مسئولیت های کلیدی را به دست گیرند.
پس از مدتی عازم خط شیردار خوئین شدیم. قبل از ما آقای خرازی با تعدادی به آنجا رفته بودند، ما نیز در قسمتی، مستقر شدیم.
در آن طرف رود خانه کارون؛ خانه ای بود که از داخل آن عراقیها برای ما مشکل ایجاد می کردند. گروه آقای خرازی مأموریت یافت تا آنجا را مورد حمله قرار دهند. به یاد دارم که از گردان مسلم، کسی حضور نداشت. در این حمله آقای قوچانی از این موضوع خیلی ناراحت شده بود، به سراغ آقای خرازی می رود و تقاضای حضور در عملیات می کند، اما موافقت نمی شود. آقای قوچانی گفته بود: اگر مرا در گروهان راه ندهید تنهایی می آیم و بالاخره با اصرار زیاد موافقت آقای خرازی را گرفته بود.
عملیات با موفقیت به پایان می رسد و در آنجا آقای محسن موهبت شهید می شود، نام آن محل، به خانه موهبت معروف شد.
بعد از عملیات از آقای خرازی شنیدم که گفت: من در این عملیات آقای قوچانی را کشف کردم و به شجاعت و خوش فکری او پی بردم. بر اساس این موضوع بود که این دو خیلی به هم نزدیک شدند و آقای خرازی مسئولیت های بالایی بر عهده او گذاشت.

** حلاوت شهادت ***

من با آقای قوچانی از همان اوایل انقلاب در بسیج محل، کار می کردم و او را   می شناختم؛ با وجودی که از نظر سنی بزرگتر از او بودم ولی همیشه او را معلم و استاد خودم می دانستم و از محضرش ایتفاده می کردم. آقای قوچانی خیلی کم حرف می زد، وقتی هم حرف می زد؛ خیلی پر مغز و سنجیده بود. همیشه دوست داشتم بدانم چطور شده که او توانسته است به آن مدارج برسد و خصلتهای خوب را د ر وجودش متجلی نماید، یک بار در همین مورد از او سوال کردم و جوابی نشنیدم، خیلی اصرار کردم یادم هست برای اینکه جوابی به من داده باشد، گفت: من حلاوت شهادت را حس می کنم. یعنی جوابی داد که من دیگر به سراغ سوال بعدی نروم جوابی که همه سوالات مرا پاسخ می داد.

* حسین شفیع زاده*

** دو همراه *** (به یاد شهید قربانعلی عرب)
آقای عرب و قوچانی شیفته هم بودند. خیلی همدیگر را دوست می داشتند. آقای قوچانی جدی تر از آقای عرب بود و زیاد شوخی نمی کرد ولی به همدیگر که می رسیدند، با هم شوخی می کردند. آقای عرب مکرر دیده می شد که در غیاب آقای قوچانی شروع بله تعریف و تمجید از او می کرد ولی در حضورش این کار را نمی کرد چون می دانست ناراحت می شود.
یادم می آید وقتی آقای عرب شهید شد، آقای قوچانی در اصفهان بود و از شهادت او خبر نداشت.
خودش تعریف می کرد: با دوچرخه در خیابان، می رفتم که از دور مشاهده کردم یک شهید روی دست مردم تشییع می شود نزدیک که شدم به عکس روی تابوت خیره شدم، باورم نشد عکس آقای عرب بود.
نمی دانم در آن لحظه به آقای قوچانی چه گذشت.

** آرامش درونی ***

از خصوصیات بارز آقای قوچانی کار و تلاش مستمر او بود. خواب زیادی نداشت و در حقیقت می توان گفت: کم می شد ایشان را در حال خواب دید، حتی نیمه های شب او را در حال فعالیت یا راز و نیاز با خدا می دیدیم.
برای عملیات بدر نیروها، مسیری طولانی در آبهای هور را با بلم و طراده طی می کنند و خسته و کوفته نزدیک دشمن، در لابه لای نیزار ها پنهان می شد ند تا شب فرا رسیده و حمله آغاز شود. در طول این مدت تمام امورشان مثل عبادت، غذا و حتی خواب را در همین بلمها انجام می دهد.
قبل از شروع عملیات، آقای قوچانی با یافتن فرصت کوتاهی به خواب می رود.
شاید این موضوع برای بعضی جزیی و بی اهمیت جلوه کند ولی افرادی که در عملیات شرکت کرده اند می دانند، در آن لحظات اغلب اضطراب دارند که حالا چه می شود؟ آیا عملیات موفق خواهد شد؟ آیا دشمن متوجه شده است؟ ولی آقای قوچانی مطمئن بود و بر اساس همین روحیه، خیلی راحت و با خیالی آسوده به خواب می رود و این نشان دهنده آرامش و اطمینان قلبی او می باشد.

* علی کشاورز *

** توسل به حضرت ابوالفضل(علیه السلام) ***
برادرم که شهید شد دوستان و بزرگان لشگر برای دلجویی به خانه ما آمدند. یکی از روزها آقای قوچانی به همراه تعدادی از دوستان به منزل می آیند، برادر بزرگترم هم در خانه بوده است.
مشغول صحبت می شوند، آقای قوچانی به برادرم می گوید: شما چکاره اید. و او د ر جواب گفته بود: بقّالم. یکی از آشنایان که در آن محافل حضور داشته می گوید: ضمناً ایشان هم مداح هستند. آقای قوچانی به اصرار می گوید: برای ما کمی بخوانید: شما میهمان ما هستید حالا موقعش نیست.
اما آقای قوچانی پا فشاری می کند و بلاخره براد رم مداحی می کند. او می گفت: من وقتی قوچانی از در وارد شد و قد بلند او را دیدم، به رشید بردنش پی بردم و به یاد حضرت ابوالفضل (ع) افتادم لذا روضه حضرت ابوالفضل را خواندم. بعد از این قضیه آن دو نفر با هم انس گرفته بودند و چند جا برای سر کشی به خانواده شهدا با برادرم رفته بودند، طوری شد که هر وقت به مرخصی می رفتم، برادرم می گفت: اگر آقای قوچانی را دیدی سلام مرا برسان اگر نرساندی از دستت راضی نیستم.
وقتی خبر شهادت آقای قوچانی را شنید خیلی متأثر شد، او می گفت: شما نمی دانید چه کسی را از دست داده اید و واقعاً راست می گفت: ما شاید هنوز هم نمی دانیم چه کسی را از دست داده ایم.
 
* جواد گلچین*

** سفره ی آماده ***
نماز را به جماعت خواندیم و از مسجد خارج شدیم و به طرف ساختمان حرکت کردیم. در اتاق که باز شد با سفره ای پهن شده مواجه شدیم.
سر سفره نشستیم و به صرف ناهار مشغول شدیم، در حالی که هیچ کدام نمی دانستیم چه کسی سفره را پهن کرده است؟ با شک به یکدیگر نگاه می کردیم ولی
  با هم از مسجد خارج شده بودیم و در یک زمان به اتاق رسیده بود یم. بعضی مواقع این کار تکرار می شد بالاخره یکروز دقت کرده و در مسجد یک نفر را دیدم که زود تر از دیگران به پا خاست و به طرف ساختمان رفت، او را دنبال کردم، به اتاق که رسیدم سفره را پهن کرده بود، باورم نمی آمد، او حاج علی قوچانی بود.

** شناسائی ***

روز اول عملیات والفجر 8 بود سوار بر موتور سیکلت بودم که به آقای قوچانی بر خوردم؛ به اتفاق ایشان، به طرف جاده ای که نه خاکریزی داشت و نه جان پناهی، حرکت کردیم. جلو ما دشمن بود، اما دشمنی که از حمله شب قبل گیج شده بود و سر گردان و سراسیمه به این طرف و آن طرف می رفت. در بین راه آقای قوچانی دوربین به دست، حرکات دشمن را زیر نظر داشت، رسیده بودیم نزدیک دشمن که گفت: توقف کن، خوب که نگاه کرد. یکدفعه گفت: دور بزن و سریع برو. همین که ما دور زدیم و کمی از آنجا دور شدیم، ما را به رگبار بستند، ولی به حمد خدا بدون حادثه، منطقه را ترک کردیم و به خط  خودی رسیدیم. آقای قوچانی دستورات لازم را دادند و از این بررسی به خوبی استفاده کردند. در بین راه با خود می گفتم: چراآقای قوچانی به طرف مرگ حرکت می کند؟ آیا اشتباه نمی کند؟ اما بعد فهمیدم که ایشان خیلی سنجیده حرکت کردند و در همان زمانی که عراقیها مات و حیران بودند کار خود را انجام داد.

** فروتنی ***

به یاد دارم که آقای قوچانی زیاد نمی خوابید. در موقعی که عملیات نبود شبها تا د یر وقت مشغول کار می شد و در عملیات هم که شب تا صبح بیدار می ماند و مشغول هدایت عملیات بود.
وقتی هم کاری نداشت همه که می خوابیدند خودش را به کاری مشغول می کرد. بارها دیدم که در دل شب بلند می شد و تمام زباله ها را جمع می کرد و به محل زباله می برد اینکار ها را آقای عرب نیز انجام می داد.
بعضی شبها برای استراحت به گردانها می رفت. یک شب، او را زیر نظر گرفتم و دیدم که از خواب بلند شد و تمام چکمه ها را واکس زد صبح که همه بیدار شدند با چکمه های برق زده مواجه شدند هر چه کردند بفهمند کار کیست نفهمیدند و من هم به آنها نگفتم.

** کمتر می خوابید ***

پاسی از شب گذشته بود، خوابم نمی برد. در رختخواب دراز کشیده بودم که صدای ماشین توجهم را جلب کرد. نرسیده به فلکه فرماندهی در شهرک، ماشین خاموش شد و آرام به ساختمان نزدیک شد. یک نفر پاورچین پاورچین داخل شد و چراغ آشپزخانه راروشن کرد بعد آهسته، در را باز کرد و به اتاق آمد، به چهره اش که نگاه کردم، شناختمش. آقای قوچانی بود، نمی دانم کجا بود  که دیر وقت آمد. بدون اینکه کسی را بیدار کند دنبال پتو گشت؛ اما تعداد زیاد افراد، پتویی نگذاشته بود، به سراغ کوله پشتی اش رفت و یک جایی را پیدا کرد. سپس چراغ آشپز خانه را خاموش کرد، و کوله پشتی را زیر سرش گذاشت و خوابید. شبهای دیگر هم زیر نظرش گرفتم، همین کار را کرد. اصلاً او دیر تر از همه می خوابید، انگار خواب نداشت. وقتی وارد می شد، خیلی احتیاط می کرد تا مبادا کسی از خواب بیدار شود حتی حاضر نبود، چراغ اتاق را روشن کند و اگر مجبور نبود چراغ آشپز خانه را هم روشن نمی کرد ولی می ترسید در تاریکی پارویی افراد بگذارد.
با خود گفتم: اگر ما بودیم هم با سر و صدا می آمدیم، هم چراغ روشن می کردیم و وقتی با نبود پتو مواجه می شدیم همه را بیدار می کردیم تا پتو های اضافی را بگیریم .

** نگهبانی در سخت ترین سنگر ***

قبل از عملیات والفجر 4 در ارتفاع چاله سبز، یک سنگر بزرگی داشتیم که اکثر اوقات، فرماندهان برای استراحت به آنجا می آمدند چون سنگر بزرگ بود. بالطبع نیروی زیادی هم در آن به سر می برد ند و شب برای نگهبانی ساعات کمتری به هر نفر اختصاص می یافت.
بالا تر از این سنگر یک سنگر کوچکتری هم داشتیم که چون افراد آن کمتر بودند، ساعات نگهبانی بیشتری هم داشتند و نگهبانی آنها خیلی مشکل و به خطر نیز نزدیکتر بود.
آقای قوچانی مسئولیت خط را بر عهده داشت، و در سنگر ما بود ولی شب که می شد به آن سنگر می رفت و در آن محل نگهبانی می داد و به نظر من چند هدف داشت: اول اینکه مشکلات نیروها را خودش نیز درک کند و شریک باشد، دوم این که فردی رفاه طلب نبود و همیشه با سختیها زندگی می کرد و دیگر اینکه به خود و دیگران بفهماند که وقتی مسئول شدیم نباید زیر دستان را فراموش کنیم و در ناز و نعمت به سر بریم.
و این در حالی بود که بچه ها اصلاً راضی نبودند، فردی مثل آقای قوچانی نگهبانی دهد.

** دو روح در یک جسم ***

آقای قوچانی با آقای عرب یک رابطه صمیمی داشتند و در خیلی از خصوصیات با هم مشترک بودند علاقه عجیبی به هم داشتند به گونه ای که اگر دو روز همدیگر را نمی دید ند وقتی به هم می رسیدند یکدیگر را بغل کرده و ابراز علاقه می کردند.
اصلاً بین این دو نفر من و تو وجود نداشت. یک روح در د و جسم بودند وقتی در آغوش گرفتن آنها را می دیدم با خود می گفتم: اگر یکی از اینها شهید شود دیگری چه می کند؟ و واقعاً نمی دانم وقتی خبر شهادت عرب را به قوچانی دادند بر او چه گذشت؟ او گفته است: شهادت عرب علاوه بر اینکه لشگر را داغدار کرد لشگر را از داشتن یک فرمانده دلیر محروم ساخت، پدر دلسوز را، همه از دست داد ند.

گروه شهدا ::: پنج شنبه 87/12/1::: ساعت 2:54 صبح
<      1   2   3      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
 
.:: منوی اصلی ::.
.:: آمار بازدید ::.
بازدید امروز : 17
بازدید دیروز : 7
بازدید کل : 99140
.:: تا دیدار محبوب ::.
.:: درباره وبلاگ ::.
گروه فرهنگی سردار خیبر
گروه شهدا
بسم رب الشهدا والصدیقین به یاری خدا ومدد اهل بیت وبلاگ تخصصی شهدا با نام گروه فرهنگی سردار خیبر -زیر مجموعه کانون فرهنگی محبان المهدی راه اندازی شد با امید که بتوانیم مطالب شایسته ای در رابطه با شهدا وفرهنگ شهادت ارائه کنیم جز شهادت راهی نیست
.:: لوگوی وبلاگ من ::.
گروه فرهنگی سردار خیبر
.:: لینک دوستان ::.
.:: لوگوی دوستان::.




























.:: نوای وبلاگ ::.
.:: فهرست موضوعی ::.
.:: آرشیو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.
 
.:: طراح قالب::.
کانون فرهنگی محبان المهدی
گروه فرهنگی سردار خیبر
گروه فرهنگی سردار خیبر